اون خدا بیا مرز رفت منم بزرگ شدم مثل همه ...اما کاش مثل همه بودم...حالا می فهمم دل شکسته یعنی چی...تنهایی...اشک حسرت...تهمت...تلخی...حسرتها...زمونه...زندون غم...کسایی که می خوان آدم گریون باشه...دردهایی که نمی شه گفت...نگاه خالی...در بسته...وحشت...
اما من سعی کردم با شادی اینها رو نبینم...خواستم بهترین دوست باشم...خواستم اون تلخی هارو برای بقیه شیرینی کنم...دردهای نگفته ی دوستهای خوبمو پاک کنم...و هزار چیز تازه هدیه کنم به آدمای اطرافم...
امروز مهرداد دوست فلجم بهم زنگ زد...دلتنگ بود...فقط گفت:چشم انتظارتیم آتوسا ...
این حرفش از صدتا فحش بدتر بود...یادم افتاد قافل شدم که سه تا عزیز چشم انتظارم هستن...قول دادم که برم دیدنشون...
سه تا چشم انتظاریه من بهترین آدمای دنیان...فرخنده جون که چایی خور معروفه...نزدیک ۸۰ سالشه...هر وقت منو می بینه بغلم می کنه...اشکم سرازیر می شه...بوی مهربونی میده...بوی دنیای سادگی و عشق...فرخنده جون هیچکسو نداره توی دنیا فقط من می رم پیشش...گاهی به ترکی حرف میزنه...
مهرداد فلجه بچه ی همدان ۲۱ سالشه...تنهایی توی کهریزک زندگی می کنه...اونقدر عاقل و خوش صحبته و دنیای زیبای داره که بهش حسرت می خورم...
و رضا که کمی عقب افتاده است...اما معصومترین آدمه رویه زمینه...همیشه تا منو می بینه خجالت می کشه...باهم می ریم می گردیم توی باغ کهریزک اون روی ویلچرش نشسته من هولش میدم باهم بال در می یاریم و پرواز می کنیم به یه سرزمین معصوم و پر از قصه...پر از معصومیت...کاش آدما به بال روحشون پرواز می دادن...
کاش...
اشکام بند نمی یاد
فعلا

