تبليغاتX
شاهزاده خانوم
من...مهیار...کوزه 
وای نشد من یه روز دسته گل آب ندمااااا...صبح از شدت خواب داشتم می مردم اما باید می رفتم سر کلاس طراحی...مونا زنگ زد که برم دنبالش...منم چشمی گفتم رفتم دنبالش...خلاصه از ۸صبح تا ۵/۲طراحی داشتیم...استاد دنبال سوژه بود...من و مهیار همکلاسیمو فرستاد دنبال کوزه های طراحی...چشمتون روز بد نبینهپیداشون کردیم نزدیک ۶تا بودن...من ۳تا ورداشتم مهیار هم سه تا اومدیم از پله ها بریم بالا  بند کفش مهیار باز شد منم حواسم نبود...یهو ۱۰تا پله رو باهام رفتیم همه ی کوزه ها شکست من دستم پاره شد...مهیار سرش زخمی شد...با سرو صدای ما همه ریختن توی راه رو...من زدم زیر گریه...کل دانشگاه ریختن پایین...استاد با بچه ها مارو بردن بیمارستان...دستمو پانسمان کردن سر مهیارم همین طور تا مهیار اومد بیرون دیدمش اشکم سرازیر شد...طفلک زود اومد طرفم کلی دلداریم داد(البته علت اصلیه گریه مال اتفاقات دیشب بود)...خلاصه مهیار به زور منو با ماشین خودم رسوند خونه...منم تا رسیدم ۲تا استومینون خوردم و لالا کردم...حالا نفهمیدم تقصیر من بود یا مهیار یا کوزه ها...هر چی بود بخیر گذشتمهیار ۳دفعه زنگ زد حالمو پرسید...الآنم باید برم سردرس...فعلا

دعام کنین محتاجم به دعاتون...

|+|
نوشته شده توسط آتوسا در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 16:37