تبليغاتX
شاهزاده خانوم
خواستگار منتخب 
امروز افتضاح بود!!!!آقا بابا ظهر اومد خونه تا رسید گفت:امشب مهمون داریممنم که فردا کلاس داشتم سریع گفتم:خوب من نمیام بیرون...یوهو آقابابا یه نگاه کرد که از ترس خشک شدم...داشتم فکر می کردم چه گناهی به درگاه خدا کردم باز...آریا هم سریع گفت:خوب آتوسا هست من می رم بیر....یوهو آقابابا عصبانی گفت:شما غلط می کنی؟!ما دوتا مات نگاهش کردیم گفت:چیه مثل خری که به نعل بندش نگاه می کنه نگاه می کنین... مامان اومد کمک ما ...بالاخره بعد ۱ساعت فهمیدیم بععععله آقا بابا خان واسه من خواستگار دعوت کرده...منو می گین عصبانی !!!!نزدیک بود بزنم قاطی کنم یادم افتاد آقا بابا قلبش ناراحته...مجبور شدم خفه شم...

ای خداااااااا!!!!!؟؟؟؟؟؟

من نمی فهمم...چرا آقابابا فکر می کنه من ممکنه بی شوهر بمونم؟بخدا من اصلا زشت نیستم...بذار یه نگاه کنم تو آینه...چشما سبز...پوست روشن...موها زیتونی و بلندو مجعد...دماغ کوچولو و سربالا...لبها کوچیک...صوت گرد و گونه برجسته...قد ۱۷۳و وزن۶۵ ....

بگذریم و بریم سر داستان...

خلاصه آقا بابا  به زور منو فرستاد حموم...مامان موهامو درست کرد...آرایشم کرد خفن...آریا یه دست لباس واسم ست کردیه تاپ صورتی و یه شلوار سفید(آریا معتقده من با رنگ صورتی مثل عروسک میشم)...داشت گریه ام می گرفت...آقابابا معتقد بود هول شدم... مامان می گفت اضطراب دارمآریا مسخره ام میکرد...من فقط عصبانی بودم...چرا به من مثل یه عروسک نگاه می کردن؟چرا می ذارن هر کسی بیاد روم قیمت بذاره؟من اسیر یه مشت بند سنت بودم...ساعت ۷همه آماده بودن و من توی فکر...بالاخره زنگ به صدا در اومد...ای خداااااااااااا

آقای داماد و خانواده  نزدیک ۸نفر آدم بودن...ماشالاه ایلی کوچ کرده بودن خونه ی ما...دونه دونه معرفی می کنم...

داماد:انوشیروان...۲۶ساله...مهندس معمار...قد فکر کنم(۱۸۵)و وزن(۸۰)...چشم آبی...پوست تیره...مو مشکی(سر جمع به چشم برادری بسیار خوب)

مادر داماد(سحر)...پدر داماد(آقای شریف)...خواهر داماد(آرمیس)...خاله ی داماد(سیما)...شوهر خاله(آقای شعیبی)و داداش داماد(انوش)

منو فرستادن توی آشپز خونه...آقا بابا بعد نیم ساعت صدام کرد...تا رفتم تو همه بلد شدن...

مادر فرمود:واییی...نگفته بودین دخترتون مثل فرشته ها می مونه...بقیه هم یه بند ازم تعریف کردن تا خسته شدن...جلسه دو ساعت طول کشید کسی از من نپرسید خرت به چند من؟!...داماد هم همش از خودش تعریف کرد...حالم داشت بهم می خوردسر درد و معده درد امونمو بریده بود...بالاخره رضایت دادن و ما رو فرستادن توی اتاق...انوشیروان ۲ساعت نطق کرد که چنین و چنان...نوبت من شد...منم زدم رگ بدجنسی...گفتم :من چندا شرط دارم...۱ـ بچه نمی خوام ۲ـحق طلاق می خوام...۳ـ اجازه ی کار می خوام...۴ـدر هفته دو روز می خوام مال خودم باشم...۵ـ خارج برو نیستم...و.........خلاصه هر چی گفت ساز مخالف کوک کردماونم مغرور...بعد نیم ساعت عصبی اومدیم بیرون...انها زود رفتن...منم زود قهر کردم رفتم تو اتاقم...خلاصه الآنم اعتصاب هستم...ولی خوب حالشو گرفتم...یعنی واقعا همه ی دخترا مثل من فکر می کنن؟؟؟اونوقت اینجوری همه بی شوهر می مونن کهالبته چه بهتر من برم لالا فردا کلاس دارم...

فعلا

 

|+|
نوشته شده توسط آتوسا در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 1:45