تبليغاتX
شاهزاده خانوم
روز اول دانشگاه گرافیک 
الان ساعت ۶:۴۵دقیق اس باور کنین خودمم نمی دونم چمه دیشب ساعت ۱۱ خوابیدم بازم دارم خواب به خواب میرم...ولی گفتم زودتر بیام جریان روز اول کلاسو بنویسم بعد برم دانشگاه...دیروز مثلا روز اول کلاس بود از اونجایی که من همیشه اولش توی هر کاری دست پا چلوفتی ام ...صبح رفتم دنبال لاله ۳بار نزدیک بود تصادف کنمالبته تقصیر من نبوداااا...یا ماشین جلویی داشت می اومد توی ماشین ما یا ماشین عقبی...لاله بیچاره همش می گفت:آتوسا آرومتر برو...آتوسااااااااااااااا!!!!!!!!منم بیشتر هل می شدم...خلاصه رسیدیم دم دانشگاه ....واییییییییی شلوغ بود فطیر منم ۱۰دفعه اشتباهی رفتم توی کلاسای دیگه...یهو دیدم اوا اون آقاهه که ازش واحدامو کپی کردم جلومه...خندید و گفت:به به خانوم خوبین؟...من بیشتر هول شدم گفتم:خواهش می کنم...بعدم اومدم برم تو کلاس چسبیدم به در کلاس نگو در بسته بود...دیدم آقاهه غش کرد از خنده...نزدیک بود گریه ام بگیره...خلاصه رفتم تو کلاس اولی خوب بودااااا...اما....

رفتم از بوفه قهوه گرفتم اومدم از پله های حیاط برم پایین یه آقایی داشت می اومد بالا ۷-۸تا کتاب دستش بود یهو پام سر خورد ۳تا پله رو رفتم پایین خوردم به آقاهه....اونم افتاد رو من کتابشم افتاد رو سرم....و بدتر اینکه لیوان یه بار مصرف قهوه شکست ریخت رو جفتمون وای لباسش سفید بود...کتاباش ...موهاش....آخ....از همه بدتر خودم هم همه جام قهوه ریخت...

همه ی حیاط می خندیدن...وای وای خدا به روزتون نیاره...خلاصه من از کلاس دوم نرفتم برگشتم خونه...الآنم دارم فکر می کنم به چه رویی برم کلاس....

تصور کن گرچه تصور کردنش ظلمه....من برم

فعلا

 

|+|
نوشته شده توسط آتوسا در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 6:55