تبليغاتX
شاهزاده خانوم
عروسک جون 
نمی دونم چرا این ساعت اومدم اینجا می نویسم اما می دونم دل تنگم...داشتم آهنگ هایده گوش می کردم...یاد خاطرات بچگیهام افتادم...یادمه مامان بزرگ خدا بیامرزم آهنگ عروسک جون رو گوش می کرد...می گفت:آتوسای من عروسک جون تویی...وقتی بزرگ شدی و من نبودم...گوش کن می فهمی چی می گفتم...

اون خدا بیا مرز رفت منم بزرگ شدم مثل همه ...اما کاش مثل همه بودم...حالا می فهمم دل شکسته یعنی چی...تنهایی...اشک حسرت...تهمت...تلخی...حسرتها...زمونه...زندون غم...کسایی که می خوان آدم گریون باشه...دردهایی که نمی شه گفت...نگاه خالی...در بسته...وحشت...

اما من سعی کردم با شادی اینها رو نبینم...خواستم بهترین دوست باشم...خواستم اون تلخی هارو برای بقیه شیرینی کنم...دردهای نگفته ی دوستهای خوبمو پاک کنم...و هزار چیز تازه هدیه کنم به آدمای اطرافم...

امروز مهرداد دوست فلجم بهم زنگ زد...دلتنگ بود...فقط گفت:چشم انتظارتیم آتوسا ...

این حرفش از صدتا فحش بدتر بود...یادم افتاد قافل شدم که سه تا عزیز چشم انتظارم هستن...قول دادم که برم دیدنشون...

سه تا چشم انتظاریه من بهترین آدمای دنیان...فرخنده جون که چایی خور معروفه...نزدیک ۸۰ سالشه...هر وقت منو می بینه بغلم می کنه...اشکم سرازیر می شه...بوی مهربونی میده...بوی دنیای سادگی و عشق...فرخنده جون هیچکسو نداره توی دنیا فقط من می رم پیشش...گاهی به ترکی حرف میزنه...

مهرداد فلجه بچه ی همدان ۲۱ سالشه...تنهایی توی کهریزک زندگی می کنه...اونقدر عاقل و خوش صحبته و دنیای زیبای داره که بهش حسرت می خورم...

و رضا که کمی  عقب افتاده است...اما معصومترین آدمه رویه زمینه...همیشه تا منو می بینه خجالت می کشه...باهم می ریم می گردیم توی باغ کهریزک اون روی ویلچرش نشسته من هولش میدم باهم بال در می یاریم و پرواز می کنیم به یه سرزمین معصوم و پر از قصه...پر از معصومیت...کاش آدما به بال روحشون پرواز می دادن...

کاش...

اشکام بند نمی یاد

فعلا

|+|
نوشته شده توسط آتوسا در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت 2:54
خبرای خوب و بد 
با عرض شرمندگی بسیار زیاد بعد از مدتها اومدم سراغ وبلاگ نازنینم...می دونم شرم آوره اما بنده پرو تر از این حرفام...خوب...چندا خبر خوب دارم چندتا خبر بد...بهتر همه اشو بگم تا این دلم نترکیده...

خبرای بد:

۱.دم دانشگاه با قمه دنبالم کردن...اگر دوست عزیزم نبود الآن بنده سینه ی قبرستون بودم ...یه گله آدم هم از دستم راحت می شدن

۲.مامانم مریض شد بیمارستان بستری شد...البته الآن خدا رو شکر خوبه و سرحال...

۳.خودم بیمارستان بستری شدم...به علت فشار عصبی خون استفراغ کرده بودم(نزدیک ۴سطل)...جالبه که دکتر هم تعجب کرده بود من اینهمه خون از کجا اوردم

۴.با دوستم یه مشکل وحشتناک پیدا کردم...البته با بزرگواریه ایشون حل شد

و اما خبرای خوب:

۱.سیستم کامپیوتر رو عوض کردم...

۲.امتحانهای دانشگاه با موفقیت به پایان رسید...

۳.پوزه ی آقای بی عیب و نقص رو به خاک مالیدم...یک حالی داد!!!!...فعلا تشریف بردن دبی تجدید قوا...

۴....این دیگه خصوصیه

الآن باید برم دنبال کارم

فعلا

***برای عزیزترین و بهترین دوستم ***

بر بال تو نشسته ام

                                و چون پرنده ای آزاد تا ابرها بالا خواهم رفت

ای کاش که این پرواز در خواب نباشد

                                                 و تو گیسوان آشفته ی مرا در باد رها مسازی

نکند مرا رها سازی

                        دستهایت را به من بده تا باهم به دنبال روشناییها برویم

امیدوارم خوشت اومده باشه...

فعلا

*****برام  دعا کنین بدجوری محتاجم به دعا

|+|
نوشته شده توسط آتوسا در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 19:20