چند وقت نبودم...از بس گرفتار شدم
...فکر بد نکنیناااااا....این دانشگاه نمیذاره نفس بکشم
...علنی خودمو انداختم توی دردسر...اه...می دونین حالم گرفته است نمی دونم چمه...انگار می خوان دارم بزنن...انوش دوباره پیداش شده...واقعا باریکلا روووو...بچه پرو رو ببین توی این هفته ۱۲تا دسته گل فرستاد...ابله...اعصاب واسم نذاشته...خوب رویی داره...اه ولش کن حالم بد شد دوباره
...آخه می دونین بدترین قسمتش چیه؟...اینکه نمیشه از قیافه اش ایراد گرفت...من بهش می گم آقای بی عیب و نقص
...فکر کن روز اول ماه رمضون ساعت ۴صبح آقا اومده دم در برامون حلیم اورده
...می خواستم بزنم توی سرش که یادش بره شیرین عسل بازیو
...دو دفعه هم اومد دم دانشگاه منم محلش نذاشتم آخرش دعوامون شد...خوب کردم
...انقدر دوست دارم بره پشت سرشو نگاه نکنه
... انقدر حال می ده....از این بحث بیایم بیرون...
دنشگاه هم خوبه...روزای خوبی رو میگذرونم توش...دوستای زیادی هم پیداکردم...آقا بابا چند وقته سر به سرم نمیذاره...از بعد جریان خواستگاری...مامانی هم روحیه اش بهتره...برادرام هم خوبن...فعلا برم...
|+|
نوشته شده توسط آتوسا در پنجشنبه ششم مهر 1385 و ساعت 0:18

