دعام کنین محتاجم به دعاتون...![]()
تو که نیستی تا ببینی
گریه های هر شب من
بی حضور عاشق تو
چه عجیبه گریه کردن
تو که نیستی تا ببینی
دل آسمون شکسته
جاده تا صبح قیامت
منو این پاهای خسته
با عبور هر ستاره
روح سبز تو رو دیدم
زیر قطرهای بارون
صدای پاتوشنیدم
تو که نیستی تا ببینی
گریه های هر شب من
بی حضور عاشق تو
چه عجیبه گریه کردن
تو که نیستی تا ببینی
دل آسمون شکسته
جاده تا صبح قیامت
منو این پاهای خسته
با عبور هر ستاره
روح سبز تو رو دیدم
زیر قطرهای بارون
صدای پاتوشنیدم
ای خداااااااا!!!!!؟؟؟؟؟؟![]()
من نمی فهمم...چرا آقابابا فکر می کنه من ممکنه بی شوهر بمونم؟بخدا من اصلا زشت نیستم...بذار یه نگاه کنم تو آینه...چشما سبز...پوست روشن...موها زیتونی و بلندو مجعد...دماغ کوچولو و سربالا...لبها کوچیک...صوت گرد و گونه برجسته...قد ۱۷۳و وزن۶۵ ....
بگذریم و بریم سر داستان...
خلاصه آقا بابا به زور منو فرستاد حموم...مامان موهامو درست کرد...آرایشم کرد خفن...آریا یه دست لباس واسم ست کردیه تاپ صورتی و یه شلوار سفید(آریا معتقده من با رنگ صورتی مثل عروسک میشم)...داشت گریه ام می گرفت...
آقابابا معتقد بود هول شدم...
مامان می گفت اضطراب دارم
آریا مسخره ام میکرد
...من فقط عصبانی بودم...چرا به من مثل یه عروسک نگاه می کردن؟چرا می ذارن هر کسی بیاد روم قیمت بذاره؟
من اسیر یه مشت بند سنت بودم...ساعت ۷همه آماده بودن و من توی فکر...
بالاخره زنگ به صدا در اومد...
ای خداااااااااااا
آقای داماد و خانواده نزدیک ۸نفر آدم بودن
...ماشالاه ایلی کوچ کرده بودن خونه ی ما...دونه دونه معرفی می کنم...
داماد:انوشیروان...۲۶ساله...مهندس معمار...قد فکر کنم(۱۸۵)و وزن(۸۰)...چشم آبی...پوست تیره...مو مشکی(سر جمع به چشم برادری بسیار خوب)
مادر داماد(سحر)...پدر داماد(آقای شریف)...خواهر داماد(آرمیس)...خاله ی داماد(سیما)...شوهر خاله(آقای شعیبی)و داداش داماد(انوش)
منو فرستادن توی آشپز خونه...آقا بابا بعد نیم ساعت صدام کرد...تا رفتم تو همه بلد شدن...
مادر فرمود:واییی...نگفته بودین دخترتون مثل فرشته ها می مونه...
بقیه هم یه بند ازم تعریف کردن تا خسته شدن...جلسه دو ساعت طول کشید کسی از من نپرسید خرت به چند من؟!...داماد هم همش از خودش تعریف کرد...حالم داشت بهم می خورد
سر درد و معده درد امونمو بریده بود...بالاخره رضایت دادن و ما رو فرستادن توی اتاق...انوشیروان ۲ساعت نطق کرد که چنین و چنان...نوبت من شد...منم زدم رگ بدجنسی
...گفتم :من چندا شرط دارم...۱ـ بچه نمی خوام ۲ـحق طلاق می خوام...۳ـ اجازه ی کار می خوام...۴ـدر هفته دو روز می خوام مال خودم باشم...۵ـ خارج برو نیستم...و.........خلاصه هر چی گفت ساز مخالف کوک کردم
اونم مغرور...بعد نیم ساعت عصبی اومدیم بیرون...انها زود رفتن...منم زود قهر کردم رفتم تو اتاقم...خلاصه الآنم اعتصاب هستم...ولی خوب حالشو گرفتم...یعنی واقعا همه ی دخترا مثل من فکر می کنن؟؟؟
اونوقت اینجوری همه بی شوهر می مونن که
البته چه بهتر
من برم لالا فردا کلاس دارم...
فعلا
رفتم از بوفه قهوه گرفتم اومدم از پله های حیاط برم پایین یه آقایی داشت می اومد بالا ۷-۸تا کتاب دستش بود یهو پام سر خورد ۳تا پله رو رفتم پایین خوردم به آقاهه....
اونم افتاد رو من کتابشم افتاد رو سرم....و بدتر اینکه لیوان یه بار مصرف قهوه شکست ریخت رو جفتمون وای لباسش سفید بود...کتاباش ...موهاش....آخ....از همه بدتر خودم هم همه جام قهوه ریخت...![]()
همه ی حیاط می خندیدن...
وای وای خدا به روزتون نیاره
...خلاصه من از کلاس دوم نرفتم برگشتم خونه...الآنم دارم فکر می کنم به چه رویی برم کلاس
....
تصور کن گرچه تصور کردنش ظلمه....![]()
من برم
فعلا

