تبليغاتX
شاهزاده خانوم
عسل خاتون 
اینو یه دوست واسم فرستاد لینک یه آهنگه به اضافه ی متن لینک رو می زارم شمام گوش کنین...به مناسبت تولدم برام فرستادن منم خوشم اومد... شمام گوش کنین امید وارم لذت ببرین...(وقتی صفحه ی لینک باز شد روی اسم آهنگ کلیک کنین دوبار و خودش اجرا می شه)

عسل خاتون

عسل خاتون من صبر من وما رو بلد نیست
ستاره چین من انکار فردا رو بلد نیست

اگه عاشق بشه بارونی همیشه خوابش
سر گریه داره ناز نگاهش

عسل خاتون دلت هم گریه کم داره غریبم
منم از لحظه های عاشقانه بی نصیبم

عسل خاتون دلت هم گریه کم داره غریبم
منم از لحظه های عاشقانه بی نصیبم

عزیز آشنا پرکن منو با هق هقت باز
بیا با هم بمونیم تا ابد شهزاده ناز

عسل بانو دیگه گریه نداره ماتم تو
خریداری نداره اون نگاه حاتم تو

عسل خاتون من صبر من وما رو بلد نیست
ستاره چین من انکار فردا رو بلد نیست

اگه عاشق بشه بارونی همیشه خوابش
سر گریه داره ناز نگاهش

عسل خاتون دلت هم گریه کم داره غریبم
منم از لحظه های عاشقانه بی نصیبم

عسل خاتون دلت هم گریه کم داره غریبم
منم از لحظه های عاشقانه بی نصیبم

عزیز آشنا پرکن منو با هق هقت باز
بیا با هم بمونیم تا ابد شهزاده ناز

عسل بانو دیگه گریه نداره ماتم تو
خریداری نداره اون نگاه حاتم تو

عسل خاتون من صبر من وما رو بلد نیست
ستاره چین من انکار فردا رو بلد نیست

اگه عاشق بشه بارونی همیشه خوابش
سر گریه داره ناز نگاهش

اینم لینکش:

http://music.tirip.com/g.htm?id=13624&title=Asal%20Khaatoon&tag=pms

|+|
نوشته شده توسط آتوسا در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 23:10
قالب جدید و انتخاب واحد رشته ی جدید 
اول اینکه قالبم رو عوض کردم چون دوستان گفتن رنگش چشمو اذیت می کنه...

دوم خدمت دوست عزیزی که راجب نت ورک پرسیده بودن...بله  پول می شه در اورد ولی استعداد می خواد...البته از نتورک های دیگه خبر ندارم اما نت ورکی که من توش کار می کنم به علت پخش محصولات مصرفی فروشش خوبه+پورسانت بالاست...ولی بازم بستگی به خود آدم داره...

خوب راستش خجالت می کشم بگم ولی تا نگم حالم بد می مونه والا من قرار بود ساعت ۷صبح دانشگاه باشمااا  ولی ساعت ۲رسیدمتا رسیدم یه مشت فحش از دوستم خوردم...خلاصه رفتم برگه گرفتم دیدم نخیر همه ی واحدا پر شده تو دلم هی فحش دادم به خودم...دیدم یه آقایی اومد برگه ی انتخاب واحدش تایید شده بود تازه ...سریع رفتم سراغش مشکلمو بهش گفتم اونم مرام گذاشت... گذاشت ازش رو نویسی کنم ...تا اومدم بر تو دیدم لاله تازه رسیدهخنده ام گرفت ساعت ۳ بود تازه اومده بود انتخاب واحد...اونم از من رو نویسی کرد دوییدیم تو اتاق انتخاب واحد بی نوبت رفتیم تو...دختر بودن واسه ی این مواقع خوبه...خلاصه برگه تایید شد ...و قصه ی ما بسر رسید...فعلا

|+|
نوشته شده توسط آتوسا در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 23:4
من و سفر به دیودشت!!!! 
خیلی وقته نیومدم کلی حرف دارم بزنم اما مشکل اینجاست که نمی دونم از کجاش بگم...

آها خوب ۵شنبه جاتون سبز رفتم دیودشت(خودم تنهایی با بچه های نتورک)*این نتورک که می گم همچین نتورکم نیست بازاریابیه محصولات بهداشتیه یه کارخونه ی آمریکاییه*خوب داشتم می گفتم ساعت ۲شب رفتیم سوار اتوبوس شدیم...چشمتون روز بد نبینه...مگه این حمالا گذاشتن من بخوابم؟؟؟!!!!!!!داشتم روانی می شدم...بماند تا دیودشت چه پدری ازم صاف کردن...یه بار یه پارچ آب روم ریختن...بعدشم موهامو کشیدن...منم که مظلومتوی دلم گفتم بذار فردا خدمتتون می رسم...خلاصه رسیدیم به مقصد...الهی بمیرن اینا منو ۴ساعت راه بردن وقتی رسیدیم من غش کردم...بعدشم حالم بهم خورد بیچاره لیدرمون رو کشتم...وقتی خواستیم برگردیم من با عاطفه زرنگی کردیم سوار بر ماشین با یکی از روستاییا برگشتیم؟!واسشون دست تکون دادم لیدرمون یه چش غره رفت حالم گرفته شد...ای بابا زیر دست بودنم دردسره هاااااااااااااااا!!!!!!!!

الان خوابم می یاد بقیه اشو صبح می نویسم.......

*********************************************************************

خوب کجا بودیم؟آها....رسیدیم به اتوبوس ۳ساعت طول کشید تا اینا اومدن خلاصه لیدرمون اصلا باهام حرف نزد...اومدم برم طرفش یه چشم غره رفت که دل شیر آب می شد...بی خیال شدم برگشتم توی اتوبوس...۱۵دقیقه بعد عاطفه اومد بالا گفت بیا لیدر کارت داره....منم رفتم پیشش یه کیلو نصیحت کرد...آخرش گفت "توی این راه هدف مهم بود ولی تو هدف رو ندیده گرفتی"منم حرصم گرفت گفتم"هدف چی بود؟؟؟؟؟؟"فرمود:"رسیدن به اون بالا"منم با حرص گفتم:"وقتی هدف مهمتر از وسیله باشه من راهیو انتخاب میکنم که وسیله توش سریعتر و بهتر و راحتر باشه چون وسیله مهم نیست هدف مهمه"با تعجب نگام کرد و خندید و گفت:"مثل اینکه عقلت کار می کنه"آخرشم بخیر گذشت...

توی راه برگشت هم جمعیت رو کشتم همه ی کاراشونو تلافی کردم سنگین....یک حالی داد ...ساعت ۲شب رسیدیم منم فرداش انتخاب واحد داشتم تا رسیدم بی هوش شدم...

فعلا

|+|
نوشته شده توسط آتوسا در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 و ساعت 5:51
بیمارستان قلب و آقا بابا 
وای افتضاحه حالم...دیشب تا ساعت ۴صبح بیمارستان بودم..حال آقا بابا بد شد...دکترا گفتن سکته ی خفیف کرده...خدا به روز هیچکس نیاره که عزیزی رو روی تخت بیمارستان ببینه...داشتم سکته می کردم...خودمم یوهو از حال رفتم...بستریش کردن...مامانی هم خونه حالش خوب نبود...رامبد هم که تهران نبود...آریا هم اصلا خونه نبود...مجبور شدم خودم ببرمش بیمارستان...یه قرون هم پول نداشتم...(تفاوت من و آریا اینجا معلوم شد)امروز هم که فهمید انگار نه انگار...دلم برای آقا بابا کباب شد...الهی من بمیرم واسش...اونقدر گریه کردم که مردم...طفلی آقا بابا از بیمارستان می ترسید...می ترسید شب بمونه...می خواستم بمیرم...امروزم اونقدر زنگ زد عین بچه ها که بریم دنبالش...خودم رفتم دنبال کار ترخیصش با مامانی بودیم ...دم در کلی اذیتمون کردن...مجبور شدم با چادر برم تو و ترخیصش کنم ...اوردیمش خونه الان داره استراحت می کنه...دیشب آقا خوبه ساعت ۴صبح اومد دنبالم...آخه گواهینامه همرام نبود ...می ترسیدم با ماشین برگردم...اومد با ماشین منو برگردوند خونه...شب بدی بود...آقا بابا امروز تولدشه...دارم می رم براش کیک بخرم...این آریای بی غیرتم معلوم نیست کجاست...فعلا

پ.س:برام دعا کنین

|+|
نوشته شده توسط آتوسا در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 16:26
شبه جمعه ی افتضاح 
الان بد مدل عصبانیم...شب جمعه ضایع شدن هم عالمی داره ...امیدوارم به بقیه خوش گذشته باشه ما که بخیل نیستیم... یعنی کسی ما رو آدم حساب نمی کنه...اه ولش کن اگه یه ذره دیگه بنویسم اشکم در می یاد...

فعلا

پ.س:قبل از اینکه این پست تموم بشه اشکم در اومد...

|+|
نوشته شده توسط آتوسا در جمعه ششم مرداد 1385 و ساعت 0:23
شام عروسی 
خوب اینبار از کجا شروع کنم؟آهان...دیروز رفتیم سینما (شام عروسی)جاتون سبز خیلی خوش گذشت فیلمش هم خیلی باحال بود من که یه ضرب خندیدم...بعدشم با آقا خوبه رفتیم شام اونجام خوش گذشت...یه پسر نابینا اومد اونجا ما هم وجدان درد گرفتیم و بدو رفتیم کمک (اسمش امیر بود)آقا خوبه باهاش دوست شد و من منوی غذا رو خوندم براش وآقا خوبه رفت براش غذاشو گرفت...منم تو این فاصله فضول درد گرفتم ازش پرسید چند سالشه و...(بس که من فضولم)

دیدم دانشجوی مدریت صنعتی(تهران مرکز) هست و ۲۵سالشه ...خیلی آدم راحت و شادی بود با وجود نابینایی گفت:حوصله ام سر رفت اومدم بچرخم...(بر عکس من که مثلا خیر سرم اکتیو هستم ...ولی زورم میاد برم بیرون حتی برای تفریح)واقعا از خودم خجالت کشیدم...آقا بابا هنوز تو قهره پول شهریه ی دانشگاه رو نمی ده...آریا هم که امروز رکورد زد ۱۴ساعت خوابید...رامبد هم هنوز ولایته...آقای جنابی(استاد سابق و دوست در حال حاضر)دیشب اومدم آنلاین دیدم آفلاینه غرغر گذاشته...این آقای کمیسر هم که ازش فعلا عصبانیم بد رقماااا همیشه ما رو جا می زاره (به قول معروف دوستیمون بوی جوراب گرفت)....واقعا که همیشه من آخرین نفریم که می فهمم ایشون آپیدهولی اینم بمونه...

در پایان از آقا خوبه تشکر می کنم ...این چند وقته بهم خیلی خوش گذشته دارم بد عادت می شم....

|+|
نوشته شده توسط آتوسا در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 20:2
وظیفه چیه؟ 
فکر کن چی شد!!!!پریروز اسم بچه های علمی کاربردی رو اعلام کردن...اسم منم توی رشته ی مورد علاقم در اومد ولییییییییییییییییییییییی تا به آقا بابا گفتم یه اخم از نوع رستم دستان کرد و گفت:فکر کردی هنر کردی؟منو می گی مات نگاش کردم و رفتم توی اتاقم یاد اون روزی افتادم که رتبه های سراسری رو اعلام کردن رتبه ی من شد ۳۸۴ و آقا بابا با همون اخم گف: وظیفته...بالاخره یه کار مثبت توی زندگیت انجام دادی!!!من هنوز نفهمیدم این وظیفه معنیش چیه.آقا بابا همیشه فکر می کنه من هر کاری می کنم وظیفمه...اه ولش کن...

آریا مثلا رژیم گرفته(دیشب یه دیگ ماکارونی خورد)...رامبد هم رفته شیراز (ولایتمون)...فکر کنم خبراییه گوش شیطون کر می خواد داماد بشه...مامانی هم مثل همیشه داره مطالعه می کنه...منم که اینجام.

آهاااااااااااااااااااان یادم رفت بگم دیروز با آقا خوبه رفتم ددر جاتون خالی(به خودتو نگیرین فقط بفرما زدم اونم الکی)آقا خوبه ی من خیلی مهربونه...یه روز نبینمش دلم کلی می تنگه واسش (دلتو بسوزه)

فعلا همین می رم به آقا خوبه بزنگم

 

 

|+|
نوشته شده توسط آتوسا در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 14:16
لمس بودنم مبارک 
همين امروز ... همين امروز لعنتي ...

من به دنيا اومدم ...

شايد تاوان يه گناه بودم

                                           يا شايد ...

          براي غوطه ور خوردن تو سياهي ...

بچگيام قشنگ گذشت ...

                                            مث تموم بچگيا...

                      بي خبر از همه چيز و همه جا

           غصه هام خيلي خنده دار بودن ...

                                                         اون موقع سياهي نبود

                                      يه ديوونه ي غمگيت نبود

که دلش بارون بخواد ... دلش آرامش بخواد

                                                       ميدوني چرا ؟ چون همه ي اونا رو داشت ...

                                                                                                             هي ...

 

... براي تولدم يه چسب بيار ... مي خوام تيکه هاي دلمو به هم بچسبونم

يا يه شيشه شربت سينه ... مي دوني ... اين بغضه خيلي اذيتم مي کنه

مي خوام همه ي شيشه رو سر بکشم تا اين بغضو بشوره و ببره ...

يا يه برکه آب ... مي خوام قلبمو توش بشورم  تا زخماش خوب بشه ...

يا به قول فروغ :

                                   ...

... چراغ بيار ...

                         و يه دريچه که از آن

                                                   به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ...

             يا نه ... اصلا هيچي نمي خوام ...

                                                       بيا ... و تنهايي هامو ازم بگير ...

|+|
نوشته شده توسط آتوسا در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 13:37
من و اعضای خانواده 
هر دفعه که یه وبلاگ جدید می نویسم به خودم می گم خوب توی این یکی خاطراتم رو می نویسم تا دو هفته ی اول واقعا خاطره می نویسم اما نمی دونم وقتی چند وقت می گذره می بینم ای واییییییییی اینم شد یه دفتر شعر دیگه...عجبا...دیگه داره عصابم خورد میشه امروزم از اون روزا بود ۷صبح داداشم آریا بیدارم کرده که چی؟...(آتوسا جونم پاشو صبحانه ی منو بده که می خوام برم سر کلاس)به این مسئله دقت کنین که اگه صبحونه نمی خواست من آتوسا جون نبودم اون وقت می شدم آتوسای ذلیل مرده یا آتوسا خره (البته الفاظ بدتری هم بکار می بره گاهی که بعضی وقتا از حربه بزرگتر بودن من استفاده می کنم (اینم بگم که ۱۰دقیقه ازش بزرگترم)...خلاصه بلند شدم ۴تا فحش زیر لب دادم و صبحونه ی جناب رو دادم و تشریف بردن ساعت ۸اومدم بخوابم دوباره یکی صدام کرد...دیدم آقا بابا ست ...(آقا بابا یعنی بابام) عین طلب کارا گفت:آتی پاشو این صبحونه ی منو بده واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای می خواستم بمیرمبلند شدم چایی ریختم که آقا بابا خان بخوره ...چشمتون روز بد نبینه تا قیافه ی منو دید گفت :آتی چرا اینقدر صورتت پف کرده؟!گفتم :خوابم می یاد...اقا بابا فرمود:توکه شبا عین مرغ ساعت ۱۰می خوابی دیگه خوابت چیه؟؟؟می بینین تورو خدا؟...راستش آقا بابا دختر دوست نداره اینو همه می گن بعضی وقتا یه تبعیضهایی قائل می شه که ازش عصبانی میشم...اما چه می شه کرد؟اینو می گم فکر نکنین آقا بابا یه آدم بی سواد یا متعصبه ها در واقع آقا بابا دکترا داره (دکترایه فیزیک اتمی)...ما سه تا خواهر برادریم یعنی من و دوتا داداش یکیشون که دوقلوی خودمه اسمش آریاست و اون یکی اسمش رامبد که از ما بزرگتره...رامبد عاشق منه بر خلاف آریا که اذیت می کنه رامبد همیشه هوامو داره و نازمو می کشه آی حال می ده....توی این میون کسی که عاشقانه دوستم داره مامانمه که همیشه شاهزاده خانوم صدام می کنه اسم این وبلاگ رو هم با توافق مامانیم و داداش رامبد انتخاب کردیم از اینها بگذریم الان رامبد صدام می کنه بعدا بقیه اشو می نویسم .

فعلا(توجه این ماله دو روز پیشه)

|+|
نوشته شده توسط آتوسا در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 13:37