تبليغاتX
شاهزاده خانوم
به آفتاب سلامی دوباره می کنم 
زندگیه من شده یه تابلو که هر کسی هر جوری دوست داره نگاش می کنه و تعبیرش می کنه...عادت کردم...انسان جوری ساخته شده که به همه چیز عادت می کنه...حتی به درد و رنج...دلم گرفته...از همه چی...اما نه از همه ی آدما هنوزم دلی دارم که عاشقانه می تپه..برای او

پس به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...

سلام...

|+|
نوشته شده توسط آتوسا در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 2:33
دردودل 

سلام


 


سلام رو گفتم که سلامتي بياره..


من خوبم !


تو چطوري؟


من سرکارم!


تو چطور؟


من از پايه سرکارم!


تو چطور؟


اصلا تو رو ولش کن....


من مي خوام بگم که هستم.... مثل هميشه پر انرژيم ...


مي خوام بگم هنوز همون آدم هميشگي هستم اما نمي دونم

 

با اين همه انرژي چرا دل و دماغ کار کردن ندارم ....


حوصله ندارم.


دنبال علتشم....


کلي سوال تو ذهنمه...


چرا اين جوري شدم....


چرا قاط زدم...


شايد تو هم مثل من باشي...


گيج باشي....


هزار تا کار نکرده داشته باشي...


اما نتوني انجامش بدي.


واي هر روز از لحظه هاي عمر و جوونيم داره ميره


اما من نمي تونم کاري بکنم که از خودم راضي باشم....


راستش بخواي من نمي خوام مثل همه باشم...


يه دانشگاهي بريم و يه سرکاري و يه حقوق بخور نميرو ....


من دوس دارم يه جور ديگه باشم..


نمي خوام يه رييس جمهور باشم اما...


دوس دارم جايگاهم با همه فرق کنه ...


مي خوام به آدم متفاوت باشم...


واسه همين هر کاري مي کنم از خودم راضي نيستم.


دلم براي خودم و براي تو و براي همه ما که دچار روز مرگي شديم مي سوزه.


آهاي بچه ها....آهاي دوستا.... کسي اينجا هست که با بقيه فرق داشته باشه...


کسي هست که دچار روزمرگي نشده باشه ؟؟؟؟


کسي هست که روزهاش هرزه نباشن؟؟؟


واي من بايد برم ....


کلي کار بيخود دارم که بايد انجام بدم....


ولي اگر تو


خودِ تو


کسي هستي که هنوز فکر مي کني زنده اي


و مي توني به من زندگي دوباره ببخشي


با من بيا....


من هم هنوز خوبم


اما انگيزه هام يه کم گس شدن....


 تلخ شدن ....


به کم بي رنگ شدن ...


بيا و به زندگي من انگيزه بده .... عشق بده.... ايمان بده....


اگه با من باشي....


اکه با هم باشيم...


شايد زندگيمون دوباره بوي عطر ياس بگيره...


شايد يه کمي رنگ خدا هم اگه چاشنيش بشه...


زندگي بهشت بشه....


واي بهشت...


دوست خوبم، مهربونم، گلم.....


حالا فهميدم چي مي خوام!


من بهشت رو مي خوام


بهشت رو مي خوام با تو


و با همه خوبيا....


راستي من آدرس بهشتو خوب بلد نيستم


مي توني برام کروکي بکشي؟؟؟؟؟

|+|
نوشته شده توسط آتوسا در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 و ساعت 5:21
عروسک جون 
نمی دونم چرا این ساعت اومدم اینجا می نویسم اما می دونم دل تنگم...داشتم آهنگ هایده گوش می کردم...یاد خاطرات بچگیهام افتادم...یادمه مامان بزرگ خدا بیامرزم آهنگ عروسک جون رو گوش می کرد...می گفت:آتوسای من عروسک جون تویی...وقتی بزرگ شدی و من نبودم...گوش کن می فهمی چی می گفتم...

اون خدا بیا مرز رفت منم بزرگ شدم مثل همه ...اما کاش مثل همه بودم...حالا می فهمم دل شکسته یعنی چی...تنهایی...اشک حسرت...تهمت...تلخی...حسرتها...زمونه...زندون غم...کسایی که می خوان آدم گریون باشه...دردهایی که نمی شه گفت...نگاه خالی...در بسته...وحشت...

اما من سعی کردم با شادی اینها رو نبینم...خواستم بهترین دوست باشم...خواستم اون تلخی هارو برای بقیه شیرینی کنم...دردهای نگفته ی دوستهای خوبمو پاک کنم...و هزار چیز تازه هدیه کنم به آدمای اطرافم...

امروز مهرداد دوست فلجم بهم زنگ زد...دلتنگ بود...فقط گفت:چشم انتظارتیم آتوسا ...

این حرفش از صدتا فحش بدتر بود...یادم افتاد قافل شدم که سه تا عزیز چشم انتظارم هستن...قول دادم که برم دیدنشون...

سه تا چشم انتظاریه من بهترین آدمای دنیان...فرخنده جون که چایی خور معروفه...نزدیک ۸۰ سالشه...هر وقت منو می بینه بغلم می کنه...اشکم سرازیر می شه...بوی مهربونی میده...بوی دنیای سادگی و عشق...فرخنده جون هیچکسو نداره توی دنیا فقط من می رم پیشش...گاهی به ترکی حرف میزنه...

مهرداد فلجه بچه ی همدان ۲۱ سالشه...تنهایی توی کهریزک زندگی می کنه...اونقدر عاقل و خوش صحبته و دنیای زیبای داره که بهش حسرت می خورم...

و رضا که کمی  عقب افتاده است...اما معصومترین آدمه رویه زمینه...همیشه تا منو می بینه خجالت می کشه...باهم می ریم می گردیم توی باغ کهریزک اون روی ویلچرش نشسته من هولش میدم باهم بال در می یاریم و پرواز می کنیم به یه سرزمین معصوم و پر از قصه...پر از معصومیت...کاش آدما به بال روحشون پرواز می دادن...

کاش...

اشکام بند نمی یاد

فعلا

|+|
نوشته شده توسط آتوسا در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت 2:54
خبرای خوب و بد 
با عرض شرمندگی بسیار زیاد بعد از مدتها اومدم سراغ وبلاگ نازنینم...می دونم شرم آوره اما بنده پرو تر از این حرفام...خوب...چندا خبر خوب دارم چندتا خبر بد...بهتر همه اشو بگم تا این دلم نترکیده...

خبرای بد:

۱.دم دانشگاه با قمه دنبالم کردن...اگر دوست عزیزم نبود الآن بنده سینه ی قبرستون بودم ...یه گله آدم هم از دستم راحت می شدن

۲.مامانم مریض شد بیمارستان بستری شد...البته الآن خدا رو شکر خوبه و سرحال...

۳.خودم بیمارستان بستری شدم...به علت فشار عصبی خون استفراغ کرده بودم(نزدیک ۴سطل)...جالبه که دکتر هم تعجب کرده بود من اینهمه خون از کجا اوردم

۴.با دوستم یه مشکل وحشتناک پیدا کردم...البته با بزرگواریه ایشون حل شد

و اما خبرای خوب:

۱.سیستم کامپیوتر رو عوض کردم...

۲.امتحانهای دانشگاه با موفقیت به پایان رسید...

۳.پوزه ی آقای بی عیب و نقص رو به خاک مالیدم...یک حالی داد!!!!...فعلا تشریف بردن دبی تجدید قوا...

۴....این دیگه خصوصیه

الآن باید برم دنبال کارم

فعلا

***برای عزیزترین و بهترین دوستم ***

بر بال تو نشسته ام

                                و چون پرنده ای آزاد تا ابرها بالا خواهم رفت

ای کاش که این پرواز در خواب نباشد

                                                 و تو گیسوان آشفته ی مرا در باد رها مسازی

نکند مرا رها سازی

                        دستهایت را به من بده تا باهم به دنبال روشناییها برویم

امیدوارم خوشت اومده باشه...

فعلا

*****برام  دعا کنین بدجوری محتاجم به دعا

|+|
نوشته شده توسط آتوسا در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 19:20
آقای بی عیب و نقص 
چند وقت نبودم...از بس گرفتار شدم...فکر بد نکنیناااااا....این دانشگاه نمیذاره نفس بکشم...علنی خودمو انداختم توی دردسر...اه...می دونین حالم گرفته است نمی دونم چمه...انگار می خوان دارم بزنن...انوش دوباره پیداش شده...واقعا باریکلا روووو...بچه پرو رو ببین توی این هفته ۱۲تا دسته گل فرستاد...ابله...اعصاب واسم نذاشته...خوب رویی داره...اه ولش کن حالم بد شد دوباره...آخه می دونین بدترین قسمتش چیه؟...اینکه نمیشه از قیافه اش ایراد گرفت...من بهش می گم آقای بی عیب و نقص...فکر کن روز اول ماه رمضون ساعت ۴صبح آقا اومده دم در برامون حلیم اورده...می خواستم بزنم توی سرش که یادش بره شیرین عسل بازیو...دو دفعه هم اومد دم دانشگاه منم محلش نذاشتم آخرش دعوامون شد...خوب کردم...انقدر دوست دارم بره پشت سرشو نگاه نکنه... انقدر حال می ده....از این بحث بیایم بیرون...

دنشگاه هم خوبه...روزای خوبی رو میگذرونم توش...دوستای زیادی هم پیداکردم...آقا بابا چند وقته سر به سرم نمیذاره...از بعد جریان خواستگاری...مامانی هم روحیه اش بهتره...برادرام هم خوبن...فعلا برم...

 

|+|
نوشته شده توسط آتوسا در پنجشنبه ششم مهر 1385 و ساعت 0:18
من...مهیار...کوزه 
وای نشد من یه روز دسته گل آب ندمااااا...صبح از شدت خواب داشتم می مردم اما باید می رفتم سر کلاس طراحی...مونا زنگ زد که برم دنبالش...منم چشمی گفتم رفتم دنبالش...خلاصه از ۸صبح تا ۵/۲طراحی داشتیم...استاد دنبال سوژه بود...من و مهیار همکلاسیمو فرستاد دنبال کوزه های طراحی...چشمتون روز بد نبینهپیداشون کردیم نزدیک ۶تا بودن...من ۳تا ورداشتم مهیار هم سه تا اومدیم از پله ها بریم بالا  بند کفش مهیار باز شد منم حواسم نبود...یهو ۱۰تا پله رو باهام رفتیم همه ی کوزه ها شکست من دستم پاره شد...مهیار سرش زخمی شد...با سرو صدای ما همه ریختن توی راه رو...من زدم زیر گریه...کل دانشگاه ریختن پایین...استاد با بچه ها مارو بردن بیمارستان...دستمو پانسمان کردن سر مهیارم همین طور تا مهیار اومد بیرون دیدمش اشکم سرازیر شد...طفلک زود اومد طرفم کلی دلداریم داد(البته علت اصلیه گریه مال اتفاقات دیشب بود)...خلاصه مهیار به زور منو با ماشین خودم رسوند خونه...منم تا رسیدم ۲تا استومینون خوردم و لالا کردم...حالا نفهمیدم تقصیر من بود یا مهیار یا کوزه ها...هر چی بود بخیر گذشتمهیار ۳دفعه زنگ زد حالمو پرسید...الآنم باید برم سردرس...فعلا

دعام کنین محتاجم به دعاتون...

|+|
نوشته شده توسط آتوسا در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 16:37
ای خدا 
آهنگ گذاشتم گریه ام در اومد...ای خدا من شوهر نمی خوام...

تو که نیستی تا ببینی
گریه های هر شب من
بی حضور عاشق تو
چه عجیبه گریه کردن

تو که نیستی تا ببینی
دل آسمون شکسته
جاده تا صبح قیامت
منو این پاهای خسته

با عبور هر ستاره
روح سبز تو رو دیدم
زیر قطرهای بارون
صدای پاتوشنیدم

تو که نیستی تا ببینی
گریه های هر شب من
بی حضور عاشق تو
چه عجیبه گریه کردن

تو که نیستی تا ببینی
دل آسمون شکسته
جاده تا صبح قیامت
منو این پاهای خسته

با عبور هر ستاره
روح سبز تو رو دیدم
زیر قطرهای بارون
صدای پاتوشنیدم

|+|
نوشته شده توسط آتوسا در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 2:0
خواستگار منتخب 
امروز افتضاح بود!!!!آقا بابا ظهر اومد خونه تا رسید گفت:امشب مهمون داریممنم که فردا کلاس داشتم سریع گفتم:خوب من نمیام بیرون...یوهو آقابابا یه نگاه کرد که از ترس خشک شدم...داشتم فکر می کردم چه گناهی به درگاه خدا کردم باز...آریا هم سریع گفت:خوب آتوسا هست من می رم بیر....یوهو آقابابا عصبانی گفت:شما غلط می کنی؟!ما دوتا مات نگاهش کردیم گفت:چیه مثل خری که به نعل بندش نگاه می کنه نگاه می کنین... مامان اومد کمک ما ...بالاخره بعد ۱ساعت فهمیدیم بععععله آقا بابا خان واسه من خواستگار دعوت کرده...منو می گین عصبانی !!!!نزدیک بود بزنم قاطی کنم یادم افتاد آقا بابا قلبش ناراحته...مجبور شدم خفه شم...

ای خداااااااا!!!!!؟؟؟؟؟؟

من نمی فهمم...چرا آقابابا فکر می کنه من ممکنه بی شوهر بمونم؟بخدا من اصلا زشت نیستم...بذار یه نگاه کنم تو آینه...چشما سبز...پوست روشن...موها زیتونی و بلندو مجعد...دماغ کوچولو و سربالا...لبها کوچیک...صوت گرد و گونه برجسته...قد ۱۷۳و وزن۶۵ ....

بگذریم و بریم سر داستان...

خلاصه آقا بابا  به زور منو فرستاد حموم...مامان موهامو درست کرد...آرایشم کرد خفن...آریا یه دست لباس واسم ست کردیه تاپ صورتی و یه شلوار سفید(آریا معتقده من با رنگ صورتی مثل عروسک میشم)...داشت گریه ام می گرفت...آقابابا معتقد بود هول شدم... مامان می گفت اضطراب دارمآریا مسخره ام میکرد...من فقط عصبانی بودم...چرا به من مثل یه عروسک نگاه می کردن؟چرا می ذارن هر کسی بیاد روم قیمت بذاره؟من اسیر یه مشت بند سنت بودم...ساعت ۷همه آماده بودن و من توی فکر...بالاخره زنگ به صدا در اومد...ای خداااااااااااا

آقای داماد و خانواده  نزدیک ۸نفر آدم بودن...ماشالاه ایلی کوچ کرده بودن خونه ی ما...دونه دونه معرفی می کنم...

داماد:انوشیروان...۲۶ساله...مهندس معمار...قد فکر کنم(۱۸۵)و وزن(۸۰)...چشم آبی...پوست تیره...مو مشکی(سر جمع به چشم برادری بسیار خوب)

مادر داماد(سحر)...پدر داماد(آقای شریف)...خواهر داماد(آرمیس)...خاله ی داماد(سیما)...شوهر خاله(آقای شعیبی)و داداش داماد(انوش)

منو فرستادن توی آشپز خونه...آقا بابا بعد نیم ساعت صدام کرد...تا رفتم تو همه بلد شدن...

مادر فرمود:واییی...نگفته بودین دخترتون مثل فرشته ها می مونه...بقیه هم یه بند ازم تعریف کردن تا خسته شدن...جلسه دو ساعت طول کشید کسی از من نپرسید خرت به چند من؟!...داماد هم همش از خودش تعریف کرد...حالم داشت بهم می خوردسر درد و معده درد امونمو بریده بود...بالاخره رضایت دادن و ما رو فرستادن توی اتاق...انوشیروان ۲ساعت نطق کرد که چنین و چنان...نوبت من شد...منم زدم رگ بدجنسی...گفتم :من چندا شرط دارم...۱ـ بچه نمی خوام ۲ـحق طلاق می خوام...۳ـ اجازه ی کار می خوام...۴ـدر هفته دو روز می خوام مال خودم باشم...۵ـ خارج برو نیستم...و.........خلاصه هر چی گفت ساز مخالف کوک کردماونم مغرور...بعد نیم ساعت عصبی اومدیم بیرون...انها زود رفتن...منم زود قهر کردم رفتم تو اتاقم...خلاصه الآنم اعتصاب هستم...ولی خوب حالشو گرفتم...یعنی واقعا همه ی دخترا مثل من فکر می کنن؟؟؟اونوقت اینجوری همه بی شوهر می مونن کهالبته چه بهتر من برم لالا فردا کلاس دارم...

فعلا

 

|+|
نوشته شده توسط آتوسا در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 1:45
روز اول دانشگاه گرافیک 
الان ساعت ۶:۴۵دقیق اس باور کنین خودمم نمی دونم چمه دیشب ساعت ۱۱ خوابیدم بازم دارم خواب به خواب میرم...ولی گفتم زودتر بیام جریان روز اول کلاسو بنویسم بعد برم دانشگاه...دیروز مثلا روز اول کلاس بود از اونجایی که من همیشه اولش توی هر کاری دست پا چلوفتی ام ...صبح رفتم دنبال لاله ۳بار نزدیک بود تصادف کنمالبته تقصیر من نبوداااا...یا ماشین جلویی داشت می اومد توی ماشین ما یا ماشین عقبی...لاله بیچاره همش می گفت:آتوسا آرومتر برو...آتوسااااااااااااااا!!!!!!!!منم بیشتر هل می شدم...خلاصه رسیدیم دم دانشگاه ....واییییییییی شلوغ بود فطیر منم ۱۰دفعه اشتباهی رفتم توی کلاسای دیگه...یهو دیدم اوا اون آقاهه که ازش واحدامو کپی کردم جلومه...خندید و گفت:به به خانوم خوبین؟...من بیشتر هول شدم گفتم:خواهش می کنم...بعدم اومدم برم تو کلاس چسبیدم به در کلاس نگو در بسته بود...دیدم آقاهه غش کرد از خنده...نزدیک بود گریه ام بگیره...خلاصه رفتم تو کلاس اولی خوب بودااااا...اما....

رفتم از بوفه قهوه گرفتم اومدم از پله های حیاط برم پایین یه آقایی داشت می اومد بالا ۷-۸تا کتاب دستش بود یهو پام سر خورد ۳تا پله رو رفتم پایین خوردم به آقاهه....اونم افتاد رو من کتابشم افتاد رو سرم....و بدتر اینکه لیوان یه بار مصرف قهوه شکست ریخت رو جفتمون وای لباسش سفید بود...کتاباش ...موهاش....آخ....از همه بدتر خودم هم همه جام قهوه ریخت...

همه ی حیاط می خندیدن...وای وای خدا به روزتون نیاره...خلاصه من از کلاس دوم نرفتم برگشتم خونه...الآنم دارم فکر می کنم به چه رویی برم کلاس....

تصور کن گرچه تصور کردنش ظلمه....من برم

فعلا

 

|+|
نوشته شده توسط آتوسا در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 6:55
عسل خاتون 
اینو یه دوست واسم فرستاد لینک یه آهنگه به اضافه ی متن لینک رو می زارم شمام گوش کنین...به مناسبت تولدم برام فرستادن منم خوشم اومد... شمام گوش کنین امید وارم لذت ببرین...(وقتی صفحه ی لینک باز شد روی اسم آهنگ کلیک کنین دوبار و خودش اجرا می شه)

عسل خاتون

عسل خاتون من صبر من وما رو بلد نیست
ستاره چین من انکار فردا رو بلد نیست

اگه عاشق بشه بارونی همیشه خوابش
سر گریه داره ناز نگاهش

عسل خاتون دلت هم گریه کم داره غریبم
منم از لحظه های عاشقانه بی نصیبم

عسل خاتون دلت هم گریه کم داره غریبم
منم از لحظه های عاشقانه بی نصیبم

عزیز آشنا پرکن منو با هق هقت باز
بیا با هم بمونیم تا ابد شهزاده ناز

عسل بانو دیگه گریه نداره ماتم تو
خریداری نداره اون نگاه حاتم تو

عسل خاتون من صبر من وما رو بلد نیست
ستاره چین من انکار فردا رو بلد نیست

اگه عاشق بشه بارونی همیشه خوابش
سر گریه داره ناز نگاهش

عسل خاتون دلت هم گریه کم داره غریبم
منم از لحظه های عاشقانه بی نصیبم

عسل خاتون دلت هم گریه کم داره غریبم
منم از لحظه های عاشقانه بی نصیبم

عزیز آشنا پرکن منو با هق هقت باز
بیا با هم بمونیم تا ابد شهزاده ناز

عسل بانو دیگه گریه نداره ماتم تو
خریداری نداره اون نگاه حاتم تو

عسل خاتون من صبر من وما رو بلد نیست
ستاره چین من انکار فردا رو بلد نیست

اگه عاشق بشه بارونی همیشه خوابش
سر گریه داره ناز نگاهش

اینم لینکش:

http://music.tirip.com/g.htm?id=13624&title=Asal%20Khaatoon&tag=pms

|+|
نوشته شده توسط آتوسا در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 23:10