پس به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...
سلام...
پس به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...
سلام...
سلام
سلام رو گفتم که سلامتي بياره..
من خوبم !
تو چطوري؟
من سرکارم!
تو چطور؟
من از پايه سرکارم!
تو چطور؟
اصلا تو رو ولش کن....
من مي خوام بگم که هستم.... مثل هميشه پر انرژيم ...
مي خوام بگم هنوز همون آدم هميشگي هستم اما نمي دونم
با اين همه انرژي چرا دل و دماغ کار کردن ندارم ....
حوصله ندارم.
دنبال علتشم....
کلي سوال تو ذهنمه...
چرا اين جوري شدم....
چرا قاط زدم...
شايد تو هم مثل من باشي...
گيج باشي....
هزار تا کار نکرده داشته باشي...
اما نتوني انجامش بدي.
واي هر روز از لحظه هاي عمر و جوونيم داره ميره
اما من نمي تونم کاري بکنم که از خودم راضي باشم....
راستش بخواي من نمي خوام مثل همه باشم...
يه دانشگاهي بريم و يه سرکاري و يه حقوق بخور نميرو ....
من دوس دارم يه جور ديگه باشم..
نمي خوام يه رييس جمهور باشم اما...
دوس دارم جايگاهم با همه فرق کنه ...
مي خوام به آدم متفاوت باشم...
واسه همين هر کاري مي کنم از خودم راضي نيستم.
دلم براي خودم و براي تو و براي همه ما که دچار روز مرگي شديم مي سوزه.
آهاي بچه ها....آهاي دوستا.... کسي اينجا هست که با بقيه فرق داشته باشه...
کسي هست که دچار روزمرگي نشده باشه ؟؟؟؟
کسي هست که روزهاش هرزه نباشن؟؟؟
واي من بايد برم ....
کلي کار بيخود دارم که بايد انجام بدم....
ولي اگر تو
خودِ تو
کسي هستي که هنوز فکر مي کني زنده اي
و مي توني به من زندگي دوباره ببخشي
با من بيا....
من هم هنوز خوبم
اما انگيزه هام يه کم گس شدن....
تلخ شدن ....
به کم بي رنگ شدن ...
بيا و به زندگي من انگيزه بده .... عشق بده.... ايمان بده....
اگه با من باشي....
اکه با هم باشيم...
شايد زندگيمون دوباره بوي عطر ياس بگيره...
شايد يه کمي رنگ خدا هم اگه چاشنيش بشه...
زندگي بهشت بشه....
واي بهشت...
دوست خوبم، مهربونم، گلم.....
حالا فهميدم چي مي خوام!
من بهشت رو مي خوام
بهشت رو مي خوام با تو
و با همه خوبيا....
راستي من آدرس بهشتو خوب بلد نيستم
مي توني برام کروکي بکشي؟؟؟؟؟
اون خدا بیا مرز رفت منم بزرگ شدم مثل همه ...اما کاش مثل همه بودم...حالا می فهمم دل شکسته یعنی چی...تنهایی...اشک حسرت...تهمت...تلخی...حسرتها...زمونه...زندون غم...کسایی که می خوان آدم گریون باشه...دردهایی که نمی شه گفت...نگاه خالی...در بسته...وحشت...
اما من سعی کردم با شادی اینها رو نبینم...خواستم بهترین دوست باشم...خواستم اون تلخی هارو برای بقیه شیرینی کنم...دردهای نگفته ی دوستهای خوبمو پاک کنم...و هزار چیز تازه هدیه کنم به آدمای اطرافم...
امروز مهرداد دوست فلجم بهم زنگ زد...دلتنگ بود...فقط گفت:چشم انتظارتیم آتوسا ...
این حرفش از صدتا فحش بدتر بود...یادم افتاد قافل شدم که سه تا عزیز چشم انتظارم هستن...قول دادم که برم دیدنشون...
سه تا چشم انتظاریه من بهترین آدمای دنیان...فرخنده جون که چایی خور معروفه...نزدیک ۸۰ سالشه...هر وقت منو می بینه بغلم می کنه...اشکم سرازیر می شه...بوی مهربونی میده...بوی دنیای سادگی و عشق...فرخنده جون هیچکسو نداره توی دنیا فقط من می رم پیشش...گاهی به ترکی حرف میزنه...
مهرداد فلجه بچه ی همدان ۲۱ سالشه...تنهایی توی کهریزک زندگی می کنه...اونقدر عاقل و خوش صحبته و دنیای زیبای داره که بهش حسرت می خورم...
و رضا که کمی عقب افتاده است...اما معصومترین آدمه رویه زمینه...همیشه تا منو می بینه خجالت می کشه...باهم می ریم می گردیم توی باغ کهریزک اون روی ویلچرش نشسته من هولش میدم باهم بال در می یاریم و پرواز می کنیم به یه سرزمین معصوم و پر از قصه...پر از معصومیت...کاش آدما به بال روحشون پرواز می دادن...
کاش...
اشکام بند نمی یاد
فعلا
خبرای بد:
۱.دم دانشگاه با قمه دنبالم کردن...اگر دوست عزیزم نبود الآن بنده سینه ی قبرستون بودم
...یه گله آدم هم از دستم راحت می شدن![]()
۲.مامانم مریض شد بیمارستان بستری شد...
البته الآن خدا رو شکر خوبه و سرحال...![]()
۳.خودم بیمارستان بستری شدم...
به علت فشار عصبی خون استفراغ کرده بودم(نزدیک ۴سطل)...جالبه که دکتر هم تعجب کرده بود من اینهمه خون از کجا اوردم![]()
۴.با دوستم یه مشکل وحشتناک پیدا کردم
...البته با بزرگواریه ایشون حل شد![]()
و اما خبرای خوب:
۱.سیستم کامپیوتر رو عوض کردم...![]()
۲.امتحانهای دانشگاه با موفقیت به پایان رسید...![]()
۳.پوزه ی آقای بی عیب و نقص رو به خاک مالیدم
...یک حالی داد!!!!...فعلا تشریف بردن دبی تجدید قوا...
۴....این دیگه خصوصیه![]()
![]()
![]()
الآن باید برم دنبال کارم
فعلا
***برای عزیزترین و بهترین دوستم ***
بر بال تو نشسته ام
و چون پرنده ای آزاد تا ابرها بالا خواهم رفت
ای کاش که این پرواز در خواب نباشد
و تو گیسوان آشفته ی مرا در باد رها مسازی
نکند مرا رها سازی
دستهایت را به من بده تا باهم به دنبال روشناییها برویم
امیدوارم خوشت اومده باشه...
فعلا
*****برام دعا کنین بدجوری محتاجم به دعا
دنشگاه هم خوبه...روزای خوبی رو میگذرونم توش...دوستای زیادی هم پیداکردم...آقا بابا چند وقته سر به سرم نمیذاره...از بعد جریان خواستگاری...مامانی هم روحیه اش بهتره...برادرام هم خوبن...فعلا برم...
دعام کنین محتاجم به دعاتون...![]()
تو که نیستی تا ببینی
گریه های هر شب من
بی حضور عاشق تو
چه عجیبه گریه کردن
تو که نیستی تا ببینی
دل آسمون شکسته
جاده تا صبح قیامت
منو این پاهای خسته
با عبور هر ستاره
روح سبز تو رو دیدم
زیر قطرهای بارون
صدای پاتوشنیدم
تو که نیستی تا ببینی
گریه های هر شب من
بی حضور عاشق تو
چه عجیبه گریه کردن
تو که نیستی تا ببینی
دل آسمون شکسته
جاده تا صبح قیامت
منو این پاهای خسته
با عبور هر ستاره
روح سبز تو رو دیدم
زیر قطرهای بارون
صدای پاتوشنیدم
ای خداااااااا!!!!!؟؟؟؟؟؟![]()
من نمی فهمم...چرا آقابابا فکر می کنه من ممکنه بی شوهر بمونم؟بخدا من اصلا زشت نیستم...بذار یه نگاه کنم تو آینه...چشما سبز...پوست روشن...موها زیتونی و بلندو مجعد...دماغ کوچولو و سربالا...لبها کوچیک...صوت گرد و گونه برجسته...قد ۱۷۳و وزن۶۵ ....
بگذریم و بریم سر داستان...
خلاصه آقا بابا به زور منو فرستاد حموم...مامان موهامو درست کرد...آرایشم کرد خفن...آریا یه دست لباس واسم ست کردیه تاپ صورتی و یه شلوار سفید(آریا معتقده من با رنگ صورتی مثل عروسک میشم)...داشت گریه ام می گرفت...
آقابابا معتقد بود هول شدم...
مامان می گفت اضطراب دارم
آریا مسخره ام میکرد
...من فقط عصبانی بودم...چرا به من مثل یه عروسک نگاه می کردن؟چرا می ذارن هر کسی بیاد روم قیمت بذاره؟
من اسیر یه مشت بند سنت بودم...ساعت ۷همه آماده بودن و من توی فکر...
بالاخره زنگ به صدا در اومد...
ای خداااااااااااا
آقای داماد و خانواده نزدیک ۸نفر آدم بودن
...ماشالاه ایلی کوچ کرده بودن خونه ی ما...دونه دونه معرفی می کنم...
داماد:انوشیروان...۲۶ساله...مهندس معمار...قد فکر کنم(۱۸۵)و وزن(۸۰)...چشم آبی...پوست تیره...مو مشکی(سر جمع به چشم برادری بسیار خوب)
مادر داماد(سحر)...پدر داماد(آقای شریف)...خواهر داماد(آرمیس)...خاله ی داماد(سیما)...شوهر خاله(آقای شعیبی)و داداش داماد(انوش)
منو فرستادن توی آشپز خونه...آقا بابا بعد نیم ساعت صدام کرد...تا رفتم تو همه بلد شدن...
مادر فرمود:واییی...نگفته بودین دخترتون مثل فرشته ها می مونه...
بقیه هم یه بند ازم تعریف کردن تا خسته شدن...جلسه دو ساعت طول کشید کسی از من نپرسید خرت به چند من؟!...داماد هم همش از خودش تعریف کرد...حالم داشت بهم می خورد
سر درد و معده درد امونمو بریده بود...بالاخره رضایت دادن و ما رو فرستادن توی اتاق...انوشیروان ۲ساعت نطق کرد که چنین و چنان...نوبت من شد...منم زدم رگ بدجنسی
...گفتم :من چندا شرط دارم...۱ـ بچه نمی خوام ۲ـحق طلاق می خوام...۳ـ اجازه ی کار می خوام...۴ـدر هفته دو روز می خوام مال خودم باشم...۵ـ خارج برو نیستم...و.........خلاصه هر چی گفت ساز مخالف کوک کردم
اونم مغرور...بعد نیم ساعت عصبی اومدیم بیرون...انها زود رفتن...منم زود قهر کردم رفتم تو اتاقم...خلاصه الآنم اعتصاب هستم...ولی خوب حالشو گرفتم...یعنی واقعا همه ی دخترا مثل من فکر می کنن؟؟؟
اونوقت اینجوری همه بی شوهر می مونن که
البته چه بهتر
من برم لالا فردا کلاس دارم...
فعلا
رفتم از بوفه قهوه گرفتم اومدم از پله های حیاط برم پایین یه آقایی داشت می اومد بالا ۷-۸تا کتاب دستش بود یهو پام سر خورد ۳تا پله رو رفتم پایین خوردم به آقاهه....
اونم افتاد رو من کتابشم افتاد رو سرم....و بدتر اینکه لیوان یه بار مصرف قهوه شکست ریخت رو جفتمون وای لباسش سفید بود...کتاباش ...موهاش....آخ....از همه بدتر خودم هم همه جام قهوه ریخت...![]()
همه ی حیاط می خندیدن...
وای وای خدا به روزتون نیاره
...خلاصه من از کلاس دوم نرفتم برگشتم خونه...الآنم دارم فکر می کنم به چه رویی برم کلاس
....
تصور کن گرچه تصور کردنش ظلمه....![]()
من برم
فعلا
عسل خاتون
عسل خاتون من صبر من وما رو بلد نیست
ستاره چین من انکار فردا رو بلد نیست
اگه عاشق بشه بارونی همیشه خوابش
سر گریه داره ناز نگاهش
عسل خاتون دلت هم گریه کم داره غریبم
منم از لحظه های عاشقانه بی نصیبم
عسل خاتون دلت هم گریه کم داره غریبم
منم از لحظه های عاشقانه بی نصیبم
عزیز آشنا پرکن منو با هق هقت باز
بیا با هم بمونیم تا ابد شهزاده ناز
عسل بانو دیگه گریه نداره ماتم تو
خریداری نداره اون نگاه حاتم تو
عسل خاتون من صبر من وما رو بلد نیست
ستاره چین من انکار فردا رو بلد نیست
اگه عاشق بشه بارونی همیشه خوابش
سر گریه داره ناز نگاهش
عسل خاتون دلت هم گریه کم داره غریبم
منم از لحظه های عاشقانه بی نصیبم
عسل خاتون دلت هم گریه کم داره غریبم
منم از لحظه های عاشقانه بی نصیبم
عزیز آشنا پرکن منو با هق هقت باز
بیا با هم بمونیم تا ابد شهزاده ناز
عسل بانو دیگه گریه نداره ماتم تو
خریداری نداره اون نگاه حاتم تو
عسل خاتون من صبر من وما رو بلد نیست
ستاره چین من انکار فردا رو بلد نیست
اگه عاشق بشه بارونی همیشه خوابش
سر گریه داره ناز نگاهش
اینم لینکش:
http://music.tirip.com/g.htm?id=13624&title=Asal%20Khaatoon&tag=pms